المحقق السبزواري
209
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
مال ، و اين زشتنامى به همهء اطراف پراكنده شود . مرا تدبيرى مىبايد كرد كه اين خيانت بر قاضى درست گردد و اين مرد به مال خويش رسد . » چون بر اين حديث يك دو ماه برآمد ، قاضى نيز اثر صاحب زر در هيچجا نديد . گفت : « بيست هزار دينار بردم ، و ليكن يك سال ديگر صبر كنم . باشد كه از كسى خبر مرگ او شنوم ، چه بر آن حال كه من او را ديدم زود ميرد » . پس ، چون بر اين سخن دو ماه بگذشت ، روزى گرمگاه ، به وقت قيلوله ، عضد الدّوله كس فرستاد و قاضى را بخواند و با او خلوت كرد و گفت : « اى قاضى ! دانى تو را از بهر چه رنجه كردهام » ؟ گفت : « ملك بهتر داند » . گفت : « بدانكه عاقبتانديش شدهام و در اين تفكّر و سودا خواب از چشم من رميده است كه بر اين دنيا و مملكت دنيا اعتمادى نيست و نه بر اين زندگانى هيچ تعويلى « 1 » . از دو بيرون نيست : يا ملكجويى از گوشهاى برخيزد و اين پادشاهى از دست ما بيرون كند ، چنان كه ما از دست ديگرى كرديم ، و بنگر تا چه رنجها به من رسيد تا من يك راه چنين راست توانستم نشست ، و يا فرمان حقّ در رسد و ما را ناگاه از اين تخت و مملكت جدا گرداند به ناكام ؛ و هيچكس را از مرگ چاره نيست و اين روز عمر روزنامهء ماست ، اگر نيك باشيم و با خلق خداى نيكويى كنيم تا جهان و مردم باشند از ما به نيكويى ياد كنند و ثنا گويند و فرداى قيامت رستگارى يابيم و در بهشت رويم ، و اگر بد باشيم و با بندگان خداى بدى كنيم تا قيامت نام ما به زشتى برند و هرگاه كه از ما ياد كنند ، بر ما لعنت و نفرين كنند و فردا گرفتارى باشد و جاى ما در دوزخ بود . پس ، آنچه ممكن گشت جهد بندگى مىكنيم و انصاف خلق مىدهيم و احسانى مىكنيم . و ليكن مقصود من از اين گفتن با تو اين است كه در سراى جماعتى اطفال و عورات دارم . از پسران اندوهى نيست كه ايشان همچو مرغ پرنده باشند ، از اقليمى به اقليمى توانند شد . حال اين سرپوشيدگان بتر كه بيچاره باشند و من امروز مىتوانم كه در حقّ ايشان انديشه كنم ، و فردا شايد كه مرگ فرارسد يا دولت را گردشى باشد و خواهم كه با ايشان نيكويى كنم ، نتوانم كرد . و امروز در همهء مملكت من چندانكه مىانديشم از تو پارساتر و خداترستر و كوتاهدستتر و باديانت و امانتتر مردى نيست ، و مىخواهم كه دوبار هزار هزار دينار
--> ( 1 ) . اعتماد كردن و تكيه نهادن .